پایان روز برای کارگر افغانستانی

ایا  چشم‌هایش را که باز می‌کند، برای لحظه‌ای شک می‌کند که در مزار است یا تهران. همه جا آرام است. کر می‌کند در مزار، در خانۀ پدری‌اش، اگر بیدار شده باشد، وقتی از اتاق برآید، حتما آفتاب روی حویلی را پر کرده است و بوبویش را خواهد دید که باز از صبح وقت، در حویلی‌شان شور می‌خورد. به ماکیانش دانه می‌دهد. گاوش را می‌دوشد و …و به گفتۀ  خودش روزش را در حویلی گم می‌کند. ایا همانطرو که تخت به پشت بر جایش دراز کشیده است، رویش را به چپ دور می‌دهد و به طرف کلکین می‌بیند که نور صبحگاهی از شیشه‌های چتل بالایی‌اش که با کاغذ کاهی روزنامه پوشانده نشده‌اند، به درون می‌تابد. مگر هوای اتاق دم‌کرده و پر از دود سگرت است.

 

 

مهدی اکبری‌فر

کتاب روایت محمدحسین محمدی است از زندگی یک کارگر افغانستانی در ایران، به موازات آنچه بر مادرش در مزارشریف می‌گذرد. زیبایی این روایت و نکتۀ اتکای آن در پرداختن به جزئیات است. داستان را از نگاه دو نفر می‌خوانیم. “ایا” کارگر تولیدی کفش است که در خانه‌ای مجردی به همراه چند کارگر افغانستانی دیگر زندگی می‌کند. مادرش”بوبو” در مزار از زندگی خود در کنار همسر مریضش “آقاصاحب” و دخترش “شاجان” می‌گوید. همۀ داستان در یک روز می‌گذرد، از صبحی که ایا در تهران بیدار می‌شود و یک روز همیشگی را آغاز می‌کند، منتهی امروز یادش هست که برای آقاصاحب کفن متبرک بخرد و از صاحبکارش طلب دستمزد کند که زودتر به مزار بازگردد. بوبو مثل هر روز به کارهای خانه می‌رسد، برای شاجان که چند کلاس درس در ایران خوانده و اکنون معلم دبیرستان است صبحانه درست می‌کند، به مرغ‌ها دانه می‌دهد و شیر گاو را می‌دوشد. همه این کارها با دقت و ظرافت یک نویسندۀ حرفه‌ای توصیف می‌شوند و در عین حال خواننده را از آنچه در فکر شخصیت‌ها می‌گذرد آگاه می‌کند. احتمالا تعلق خاطر نویسنده به سبک زندگی روستایی مزار سبب شده که فصل‌های مزار داستان پرمایه‌تر و با پرداختی مفصل‌تر صورت بگیرد. در تهران، هراسی همیشگی با ایا از خیابان تا کارگاه قدم می‌زند. از کوچه که پیاده می‌شود، از تاکسی که پیاده می‌شود و حتی در کارگاه حواسش به “افغانی‌گیر”ها هست که گیرشان نیافتد. او یک مهاجر غیرقانونی است که حرفه‌ای‌تر و بیش‌تر از همکاران ایرانی کار می‌کند تا پولی جور کند و برای خانواده بفرستد که در افغانستان جنگ زده و رها شده از دست طالب‌ها روزگار سختی را می‌گذراند. مضمونی آشنا برای همۀ مهاجران افغانی که از دوران سقوط دولت ظاهرشاه به دست کمونیست‌ها آغاز شده و تا به امروز ادامه داشته است. سعی برای پنهان کردن هویت افغانستانی “ایا” در تهران با تلاش خواهرش “شاجان:” برای “فشن” کردن و آموختن زبان انگلیسی، گرچه یکی در تهران و دیگری در مزار اتفاق می‌افتد، هر دو از بحران هویتی مشابهی سرچشمه می‌گیرد. پدر خانواده “آقاصاحب”، نمایندۀ حیات سنتی جامعۀ افغانستانی است که بر بستر مرگ افتاده و حتی میل و توان “غذا خوردن” و “فربه شدن” را از دست داده است. مادر به مثابه وطن، چشمان  نگران خود را بر “آقاصاحب” و “شاجان” و “ایا” می‌گرداند و در وضعیتی غمگین، چون نقطۀ اتصال و استواری خانواده باقی مانده است. روز به پایان می‌رسد و شاجان و ایا، هر یک در نقطه‌ای دور از دیگری، همچنان در اسارت وضعیت باقی می‌مانند. تو گویی تنها مادر است که به خویشکاری خود علی‌رغم تمام گرفتاری‌ها پایبند است و زندگی را با خود ادامه خواهد داد.

گفتاری در مبارکی و شومی شب یلدا

می‌ستاییم مهرِ دارنده دشت‌های پهناور را؛ او که به همه سرزمین‌های ایرانی، خانمانی پُر از آشتی، پُر از آرامی و پُر از شادی می‌بخشد. 
مهریشت، کردۀ یکم،

گاهشماری کهن ایرانی، بر خلاف گاهشماری نوین که انقلاب بهاری را به عنوان مبدا سال در نظر می‌گیرد، نخستین روز زمستان که در آن خورشید به نیرو گرفتن می‌آغازد و روزها به طولانی‌تر شدن می‌گراید را به عنوان نخستین روز سال جشن می‌گرفت. ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه از این روز که روز اورمزد از ماه دی (روز نخست ماه دی) (دی:Dae:خدا) تحت عنوان “خُرّه روز” و “میلاد اکبر” نام برده است که روز زایش مهر (خورشید) و آغاز سیطرۀ روشنی بر جهان است. در این روز، مهر یا میترا که ایزد نگاهبان خورشید و روشنی در دین مزدیسنا (دین ایرانیان کهن که از دوران سکونت در موطن نخستین تا سکونت در ایران کنونی رونق داشته است و زرتشتی‌گری در واقع اصلاح شده و نسخۀ نوین‌تر این دین، با حذف بسیاری از ایزدان و مناسک و اصلاح آیین‌هاست) و جلوه‌ای از اهورامزدا در دین زرتشتی است به زمین باز می‌گردد و با قدرت خود روزها را طولانی‌تر و خورشید را نیرومند می‌گرداند.

“او که دیوان را فرو کوبد؛ او که بر مردمانِ دروغ‌پیشه خشم گیرد؛ او که از مردمان پیمان‌شکن، داد خواهد؛ او که پریان را به تنگنا در می‌اندازد؛ کسی که اگر با او به دروغ نباشند، توانایی فراوان به کشور می‌بخشد؛ کسی که اگر با او به دروغ نباشند، پیروزی سرشار به کشور می‌بخشد.”
مهریشت، کردۀ هفتم

این باور کهن به زایندگی خورشید و مبارکی مهر، پس از افول مزدیسنا و چیرگی اسلام نیز جای خود را در باروهای ایرانی حفظ کرد و در پایدار ماند، چنانکه حافظ گوید:

“صحبت حکام ظلمت شب یلداست
نور ز خورشید جوی بو که برآید”

پایان روند طولانی شدن شب‌ها و کاهش طول روز، برای مردمان دوران کهن که همواره در ترس از رازناکی شب و تاریکی به سر می‌بردند، نوید آغاز دوران نو و پایان سیطرۀ اهریمن را می‌دهد، چرا که با گذشت زمان دریافته‌اند که بر بلندترین شب‌ها نیز پایانی هست:

“هنوز با همه دردم امید درمانست
که آخری بود آخر شبان یلدا را”
#سعدی

مردمان دوران کهن، این شب طولانی را از ترس چیرگی اهریمن و تاریکی، تا پاسی از شب بیدار می‌ماندند و به خورد و خوراک مشغول می‌گشتند تا تاریکی و طویلی شب را به صحبت و داستان سرایی و حکایت پهلوانان کوتاه کنند. در واقع، احتمالا بتوان ادعا کرد که ایرانیان در دوران کهن، نه تنها شب چله را گرامی نمی‌داشته‌اند، بلکه این شب را شبی شوم و هراسناک می‌دانسته‌اند. از این رو، جشن اصلی، روز بعد و آغاز دی‌ماه بوده است.

“قسمت من بین و روزی رقیب
روز عید او را، شب یلدا مرا”
#حکیم_نزاری

همچنین این روز آغاز چلۀ بزرگ زمستانی است و از همین رو شب پیش از این روز را از دوران باستان شب چله ( از ریشۀ چهل و کوتاه شدۀ چهله) نامیده و مورد توجه قرار گرفته است. پایان چله بزرگ یعنی دهم بهمن ماه نیز روز برگزاری جشن بزرگ دیگری با نام “سده” (به معنی صدمین) است که بنابر روایات تاریخی تا همین چند قرن پیشتر به صورت گسترده توسط ایرانیان جشن گرفته می‌شد و همچون امروز منحصر به زرتشتیان نبود.
نام دیگری که بر این شب از دوران باستان یادگار مانده، “یلدا” از ریشه سریانی ܝܠܕܐ به معنای زایش و هم ریشه با مصدر “ولد” عربی است. از آنجا که در منابع کهن پیش از اسلام این واژه به چشم نمی‌خورد، احتمالا محصول اواخر دورانی اشکانی و اوایل دوران ساسانی است که میتراییسم از ایران به روم در حال نفوذ گسترده بود. از طرف دیگر، مسیحیت در غرب سربرآورده بود و برخی از مسیحیان از جمله مسیحیان نسطوری از ترس رومیان به ایران پناه آورده بودند. در این دوره، زبان سریانی که زبان مناطق مورد مناقشه میان دو امپراطوری در سوریه و عراق بود نقش زبانی واسطه را بر عهده داشت. در پی تلاقی مسیحیت و میتراییسم در هلال خصیب، مسیحیان میترا و مسیح را یکی گرفتند و این روز را “یلدا” و روز میلاد اعلام کردند. تاریخی که با چند روز اختلاف، امروز به عنوان میلاد عیسی مسیح گرامی داشته می‌شود. در ادبیات پس از اسلام نیز این واژه به دفعات مورد استفاده شاعران و ادیبان مناطق حوزه فرهنگی ایران مورد استفاده قرار گرفته است. منابع غیر فارسی زبان عموما از این شب تحت عنوان «شب یلدا» یادکرده‌اند. ثابت افندی، شاعر بوسنیایی چنین می‌گوید:

«شب یلدایی منجم‌له موقت نه بیلیر
عاشق زار بیلر کیم گئجه‌لر قاچ ساعات؟»

فضولی بغدادی شاعر دوران عثمانی/صفوی می‌گوید:
«شب یلدا اوزانار فجره قدر قصۀ عشق
تا که مجنون بیتیرر نطقینی لیلا سویله‌ر»

خلاصه آنکه اگر به رسم مردمان کهن بخواهیم از شب یلدا یا شب چله یاد کنیم، شایسته آنکه بگوییم یلدای شما به خیر و آغاز زمستان بر شما گرامی باد

این مطلب در پایگاه خبری آرتا آنلاین منتشر شده است.

هفت آبان و پیامی برای قومگرایان

هفتم آبان، روزی که کوروش کبیر به شهر بابل وارد شد و پیروزی تاریخی خود را به ثبت رساند، در تقویمی غیر رسمی روز بزرگداشت کوروش نامیده می‌شود. در سال‌های اخیر این روز اهمیت خاصی در ایران یافته و واکنش‌هایی را برانگیخته است. از مردمی که به نکوداشت این روز خود را به پاسارگاد می‌رسانند تا مخالفان حکومتی و غیر حکومتی این روز.

 

مهدی اکبری فر- از همان روزهای آغازین آبان ماه تکاپو و پیام‌ها و به اشتراک گذاشتن تصاویر در شبکه‌های مجازی آغاز شد. ایرانیان از مناسبتی صحبت می کردند که یکی دو سال بیشتر نیست بر سر زبان‌ها افتاده و گردهمایی بزرگ سال گذشته در پاسارگاد، بر اهمیت و بزرگی آن افزوده بود. همین بود که تلاش‌های حکومتی برای جلوگیری از تکرار اتفاقات سال گذشته آغاز شد و کار به جایی رسید که استانداری‌ها بخش‌نامه‌های محرمانه به ادارت فرستادند و نیروی انتظامی حضور در تجمع گرامیداشت روز کوروش در پاسارگاد را غیرقانونی اعلام کرد. دور محوطه حصار کشیدند و از یک روز قبل نیروهای نظامی در پاسارگاد حاضر شده، مجتمع را به تصرف خود درآوردند. با همه این توصیفات، واکنش‌های مجازی ادامه یافت، فیس بوک و توئیتر و تلگرام پر شدند از اظهارنظرها و گرامیداشت‌ها. حجم واکنش‌ها به قدری زیاد و بی سابقه بود که جز در مورد مناسبت‌های ملی تقویمی چون اعیاد نمی توان مورد مشابهش را پیدا کرد. از همه جالب‌تر، گرامی داشتن این روز توسط کاربران آذربایجانی شبکه های مجازی بود، منطقه‌ای که چند دهه تلاش گسترده قومگرایان و پانترکیست‌ها به واسطه تشکیل گروه‌ها و داشتن رسانه مکتوب و تصویری و چاپ کتاب‌های متعدد، قرار بود که رشته‌های علاقه ملی خود به عناصر ایرانی را از دست بدهد: آتیلا، چنگیز و اوغوزخان باید جای کوروش و رستم و قهرمانان اساطیری شاهنامه را می‌گرفتند، دده قورقود جای سنت دیرینه شاهنامه خوانی را، و می رفت که بابک ایرانی، نمادی جعلی باشد برای قومگرایانی که فریاد “هارای هارای من تورکم” سر می‌دهند. حتی شعارهای پانترکیستی و جعل تاریخ به نفع وارون ساختن تاریخ آذربایجان از محافل خصوصی و میتینگ‌ها به کتاب‌های مجوز دار و روزنامه‌های محلی رسیده بود که از سوبسید وزارت ارشاد هم برخوردار بودند. برخی عناصر رادیکال جناح راست جمهوری اسلامی نیز با این تاریخ زدایی ها و حمله به ایران باستان هم صدا بودند، از حسن عباسی گرفت که کوروش را صهیونیست نامید تا حسین الله کرم که کوروش را افسانه و دروغین معرفی کرد. اما چه اتفاقی افتاد که تبلیغات قومگرایان و رادیکال‌ها کارگر نیافتاد و اقبال مردم به پاسداشت کوروش خصوصا در آذربایجان افزایش یافت؟

خسته از دروغ

حجم انبوه جعلیات، آمارها، تاریخ‌سازی‌ها و مطالب نژادپرستانه قومگرایان، گرچه در ابتدا توانسته بود بخشی از مردم را به واسطه جذابیت، خرق عادت بودن و گره زدن به مشکلات معیشتی طبقات پایین‌تر جامعه همراه خود کند، اما این فریفتگی عموما گذرا و ناپایدار است. از طرفی این حجم همراهی عموما متوجه هیجان‌ها و اصطلاحا “جوانی”هاست که پایدار نیست، و از طرف دیگر دم خروس جعل و فریب بالاخره جایی بیرون می‌زند. از این گذشته، فعالیت رسانه‌ای اهل فن و تلاش‌های روشنگرانه بخش متعهد روشنفکران آذربایجانی در سال‌های گذشته، توانست بر موج رسانه‌ای بوجود آمده غلبه کند و با دست یازیدن به انبوه اسناد و اطلاعات موثق و گزاره‌های منطقی، بخشی از پروپاگاندای رقیب را خنثی کند. سطح فرافنکنی‌ها، دروغ‌‌ها و دشمن‌سازی ها تا به آنجا پیش رفت که سکوت و بی‌تفاوتی بخشی طبقه تحصیل کرده شکست و به عنوان واکنشی در برابر قومگرایان، به تبلیغ ارزش‌های ایرانی و ارج نهادن به آن پرداخت. در کنار همه اینها، باید افزایش سطح تحصیلات آذربایجانی‌ها را نیز در نظر گرفت. امروز حرف‌های پورپیرار و زهتابی و صدیق عموما به ریشخند گرفته می‌شوند و حتی تخفیفات عجیب در نمایشگاه‌های کتاب نیز سبب اقبال به تهیه تالیفات ایشان نمی‌گردد. چندی پیش که به کتابفروشی مشهوری در اردبیل رفتم، چشمم به کتابی نو افتاد که درباره تاریخ باستانی آذربایجان نوشته شده بود، کتاب را که ورق می‌زدم به تحریف‌های آشکار و خنده دار نویسنده چشمم افتاد و سری تکان دادم. کتابفروش که واکنش من را دید از من علت را جویا شد. گفتم که در تعجبم که چطور نویسنده به خودش جرات چاپ این لاطائلات را داده است. کتابفروش خندید و گفت که “همه همین را می‌گویند” و جالب بود که دو سه نفری هم که در کتابفروشی بودند و پیدا بود از کتابخوان‌های شهر هستند، حرف او را تصدیق کردند.

 

کتاب‌هایی که به تحریف و جعل تاریخ ایران می‌پردازند

حرکت از هویت ایدئولوژیک به سمت شهروند شدن

نیروگیری عمومی جریان‌های قومگرا، خواه از نوع ترک محور باشد یا کرد و عرب و بلوچ محور، بصورت عمده در حاشیه شهر صورت می‌گیرد. از میان جوانانی که خود یا نسل پیشین آنها در جستجوی معیشت بهتر به شهرها آمده‌اند و در حاشیه‌ها مسکن گزیده‌اند. گرفتاری در بحران هویت در کنار مشکلات مالی، خلائی در این قشر ایجاد می‌کند که ایدئولوژی به سرعت و سادگی قادر به جبران آن است. قومگرایی هویت و هدفی کاذب به جوانان حاشیه نشین می‌دهد تا کلاهی بر سر مشکلات بگذارند و از “نابرابری و تبعیض” به گونه‌ای فرافکنانه، غیرواقع‌بینانه و اغراق شده برای توجیه نابسامانی خود در شهر استفاده کنند. به این ترتیب، آن‌ها اکنون عضو گروه مشخصی می‌شوند که تعریف، شعار، هدف و استراتژی دارد. تاریخ و جغرافیای مشخص جمعی به آن‌ها هویتی نو می‌بخشد که حاضرند برای آن هزینه کنند. از طرف دیگر، جواب‌های آماده برای سوال‌های آنان در اختیارشان قرار گرفته و حتی مسائل جدیدتری که کلیدشان با همان منطق ایدئولوژیک حاضر شده است برایشان مطرح می‌شود. با تکیه بر منطق پانترکیستی بومی شده، می‌توان ریشه تمامی تیره‌روزی‌ها و بدبختی‌ها را به عنصری که تا دیروز هموطن بود و امروز دشمن است نسبت داد: فارس، کرد، ارمنی، یهودی و … . این خیالبافی‌ها تا جایی پیش می‌رود که اگر دریاچه‌ای خشک می‌شود توطئه فارس‌هاست و باخت و برد یک تیم فوتبال را می‌توان از منظر همین تئوری‌های نژادپرستانه و دیگری ستیزانه توجیه نمود. ستیزه‌جویی در زمان حال خلاصه نمی‌شود و دستگاه فکری پانترکیسم هر چیز مشترک با “دیگری” را زیر سوال می‌برد: از “واقعیت تخت جمشید” و “مرگ کوروش به وسیله ملکه ترک!” تا “کشته شدن ستارخان به وسیله یک ارمنی بواسطه دشمنی دیرینه میان ترکان و ارامنه”. اما این تلاش‌ها نیز از آنجا که پاره‌ای ریشه در موقعیت شهرنشینی دارند راه به جایی نمی‌برند. گسترش طبقه متوسط، توسعه شهرها و افزایش سطح تحصیلات، در کنار گسترش دسترسی به اطلاعات و رسانه، راه را برای گذر از حاشیه نشینی به شهروندی باز می‌کند. برخوردهای ایدئولوژیک با مشکلات کاهش می‌یابد و صورت مسئله از چالش‌های قومی و قبیله‌ای، به چالش‌های شهروندی و دموکراسی خواهی تغییر می‌یابند. بر این باور هستم که اقبال قومگرایان به جناح راست حکومت که نشانه‌هایی از قبال نمایندگی حسن قاضی‌پور در ارومیه را دارد، و دور شدن روزافزون از گفتمان اصلاح‌طلبی و دموکراسی خواهی را باید در همین چارچوب تفسیر کرد.

بخوانیم و بنویسیم

توجه بیشتر دولت به اهمیت پاسداری از زبان‌های محلی ایران همچون زبان ترکی آذربایجانی و افزایش نشر ادبیات ترکی، در کنار آغاز به کار بنیاد شهریار و ایجاد رشته زبان ترکی آذربایجانی در دانشگاه تبریز، راه را بر قبول تئوری‌های توطئه بر علیه زبان ترکی بست. قشر کتابخوان و نویسنده به زبان ترکی آذربایجانی را به مشی معتدل و دموکراتیکی سوق داد که دغدغه ادبیات دارد و به حق دوست دارد که در دنیای زبان مادری خود قلم بزند. مردمی که صدای طبل دروغین “ممنوعیت زبان ترکی آذربایجانی” را شنیده بودند،اکنون بیش از پیش کتاب‌ها و مجلات ترکی را در پیش‌خوان کتاب‌فروشی می‌دیدند، نام‌های ترکی بر فرزندان خود می‌گذاشتند و از فروشگاه‌هایی خرید می‌کردند که نام‌های ترکی داشتند. جشنواره‌های شعر ترکی با حمایت وزارت ارشاد در شهرهای مختلف آذربایجان برگزار می‌شد و کلاس‌های آموزش زبان ترکی آذربایجانی در مراکز فرهنگی دولتی برپا شده بود. همه اینها باعث شد که تبلیغات رسانه‌هایی چون گوناز تی وی و سایت‌های قومگرایانه ارزش خود را نزد افکار عمومی از دست بدهند و پرده‌ای از واقعیت ماجرا برداشته شود.

ضد ایدئولوژی
گرچه پاره‌ای از مطالب در نکوداشت روز کوروش، جنبه سازماندهی شده، ایدئولوژیک و باستانگرایانه دارد، (بصورت مشخص می‌توان از پان‌ایرانیست‌ها و سلطنت‌طلبان نام برد)، اما بخش عمده و توده‌ای این رفتار را باید واکنشی در برابر ایدئولوژی دانست. از یک سو، ایدئولوژی اسلامگرایانه افراطی که با مظاهر تمدن ایران پیش از اسلام مشکل دارد و آن را به مثابه سدی در برابر همدلی مردم با  حکومت تلقی می‌کند، واکنش مردم ناراضی از وضعیت را برمی‌انگیزد و روز کوروش را به مثابه فرصتی برای ابراز مخالفت می‌داند. بخش کوچکی از این جمعیت البته با کج فهمی و برداشت نادرست از این روز، آن را به فرصتی برای دیگر ستیزی تبدیل کرده‌اند. روزی که در نکوداشت حرکت آزادی بخشانه کوروش کبیر نامگذاری شده است، بعضا سمت و سویی کژتابانه به خود می‌گیرد و راه را بر تفاسیر خطرناک باز می‌گذارد. شعار غلط “عرب نمی‌پرستیم”، نه یک شعار نژادپرستانه، که شعاری در ضدیت با اسلامگرایی افراطی نیز می‌تواند تفسیر شود، گرچه برداشت‌های “نژادپرستانه” از این شعار نیز مصداق‌های درستی دارند. در فرهنگ لغات امروز ایرانیان، “عرب” بار معنایی دیگری نیز یافته  است که می‌تواند مجاز از “حاکمیت سیاسی اعراب”، ” اسلامگرایی افراطی”، “دشمنی با مظاهر تمدنی ایران باستان” دانسته شود. اینها را در کنار “بغض تاریخی” نسبت به فتح ایران توسط اعراب که بگذاریم، تصویر درست‌تری از ماجرا به دست می‌دهد که البته زنگ خطر جدیدی را نیز به صدا درخواهد آورد. فروغلطیدن به نگاه دیگرستیزانه و نژادپرستانه و افتادن در همان باتلاقی که قومگرایان در آن فروغلطیده‌اند. این تلقی از “ایران” نه یک تلقی منطبق با واقعیت، مدرن و “ملت” مدار، که فهم ایران در چهارچوب “قوم ایرانی” است و قومگرایی در سطحی وسیع‌تر. آبان ماه امسال و با محدود شدن به فضای مجازی، این سطح برخورد کاهش چشمگیری داشته است و رویکرد منطقی‌تری مشاهده می‌شود.

از سوی دیگر ایدئولوژی‌های قومگرایانه چون پان‌ترکیسم، پان‌عربیسم و پان‌کردیسم که در سال‌های گذشته با تمام توان رسانه‌ای و انسانی خود حاضر شدند و به نفی ارزش‌های مشترک میهنی پرداختند، موجب شده‌اند که هفتم آبان فرصتی برای یک پاتک آرام اما موثر در مقابل این هجمه‌ها باشد. این مورد بخصوص در مواجهه روشنفکران در فضای مجازی و رسانه‌ها مشهود بود. بازنمایی منشور کوروش به عنوان فرمانی که آزادی‌های دینی و اجتماعی را به رسمیت می‌شناسد و خوانش حقوق بشری از آن (فارغ از غلوهای بی پایه و اساس که منشور کوروش را منشور حقوق بشر می‌خوانند)، مصادیقی از این رویارویی مسئولانه است. مسئولیتی که با آگاهی از واقعیت‌های تاریخی، راه را بر قرائت‌های نژادپرستانه و کاذب می‌بندد و از این فرصت برای توسعه جامعه مدنی و گسترش گفتمان دموکراسی خواهی و میهن دوستی استفاده می‌کند.

 

چند یادداشت از محمدعلی فروغی در پاریس، در باب مسئله کردستان

پس از پایان جنگ‌جهانی اول، کنفرانس صلحی در پاریس به منظور رسیدگی به وضعیت کشورها پس از پایان جنگ و مشخص کردن تکلیف عثمانی، اطریش مجارستان و … تشکیل می‌شود. هیئتی ایرانی نیز از طرف دربار احمدشاه قاجار به منظور طلب خسارت و جبران مافات حاصله از طوی دول متخاصم طی جنگ جهانی، راهی این کنفرانس می‌گردد‌. محمدعلی فروغی، از سیاستمداران برجسته تاریخ ایران است که یادداشت‌هایش در این سفر توسط نشر سخن به چاپ رسیده است.

محمدعلی فروغی
محمدعلی فروغی

چهارشنبه یازدهم جمادی‌الاول ۱۳۳۷

…بعدازظهر منزل ممتازالسلطنه رفتم. شریف‌پاشا آنجا آمد و درباره کردستان صحبت کردیم. میل او این بوده‌است که در کردستان سلطنت مستقلی برای خود برپاکند. حالا که مایوس شده در عالم رقابت با فرانسه و نظر به اطمینانی که انگلیسها از ضعف ایران دارند او را تشویق کرده‌اند که تمایل به ایران کنند. او هم از ترس طمع ارامنه و عرب قبول کرده اما می‌خواهد خودش در تحت سوزرنته ایران والی کردستان باشد. این مسئله کردستان خیلی برای ما محل ملاحظه است و دولت ایران برای آنکه هم آنجا را بگیرد و هم نگاه بدارد و هم کردستان خودمان را از دست ندهد خیلی باید کفایت به خرج بدهد. …

جمعه یازدهم جمادی‌الاخر
…شب مهمان شریف‌پاشای کرد بودیم. مطلب مهمی کشف شد و آن اینکه انگلیسها کردها را امیدوار کرده‌اند که استقلال یافته و امور خود را محول به انگلیسها کنند و کردستان ایران را هم می‌خواهند ضمیمه کردستان عثمانی کنند. منتها اینکه اسم سوزرنته ایران به آن بدهند و مشاورالممالک احمق در مذاکرات خود این را نفهمیده خیال کرده بود کردها حاضر شده‌اند جزء ایران شوند. خلاصه این فقره منظره عجیبی پیش من آورد. خدا بخیر کند گربه رقصانی‌هایی که در این خصوص و سایر موارد انگلیس‌ها برای ایران بکنند. …

جمعه ۲۳ رجب
…امروز کتابچه از شریف پاشا دیدیم به طبع رسیده که در آن استقلال کردستان را از کنفرانس صلح می‌خواهد و نقشه برای حدود کردستان کشیده و کردستان ایران را هم ضمیمه کرده، حتی شهر کرمانشاه را در آن داخل کرده‌است. …

جمعه ۶ جمادی الاولی
…نهار منزل مادمازال رو خوردم و به ملاقات توپچی‌باشوف رفتم و در مورد مداومت در کار صحبت کردم‌. گفت من حرفی ندارم اما رفقای من اینجا نیستند. صبر کنید تا بیایند. ضمن گفت نماینده کردها با ارامنه سازش کرده‌اند مبنی براینکه از تمام کردستان چه ایرانی چه عثمانی و حتی قسمتی از قفقاز یک مملکت تقریبا مستقل تشکیل دهند. گفتم این کار شریف‌پاشا و حقه‌بازی ارامنه است. …

از یادداشت ‌های محمدعلی فروغی از کنفرانس صلح پاریس (۱۹۱۹)

راهنمایی برای نوشتن یادداشت‌ها و استاتوس‌های شبه فلسفی

حتما تاکنون با نوشته‌های بی سر و تهی برخورد کرده‌اید که سعی در توضیح یک مسئله پیش پا افتاده دارند با انبوهی از جملات در هم تنیده و عجیب و غریب که خواننده‌ی ناآگاه را می‌تواند دچار بهت و حیرت از خیال فیلسوف بودن نویسنده کند. لغت شبه فلسفی را به کار بردم، چرا که این نوشته‌ها در عین اینکه اثری از فلسفیدن در بطن خود ندارند، اما همواره سعی در قالب کردن خود در چنین مضامینی داشته‌ند و شماری از نویسندگان این مطالب نیز امروز حتی کلاس‌های فلسفه در آموزشگاه‌های آزاد برگزار می‌کنند. عموم این نوشته‌ها از فرمول‌های مشخصی پیروی می‌کنند که میوه‌ی مقاله نویسی چپ زده است و نهایتا جز افزودن حجابی دیگر و البته گنگ بر مسئله، کاری از پیش نمی‌برد. در این مطلب که نتیجه‌ی بررسی و خواندن چندین یادداشت از این دست است، سعی کرده‌ام نخ نما، پوشالی و کلیشه‌ای بودن این متون را نشان دهم.

۱. برای توضیح یک مسئله از کلمات مثلا دشوار و زنجیره‌ای از صفات استفاده کنید. مثلا اگر می‌خواهید درباره‌ی اغاز جهان صحبت کنید، به جای “ابتدای جهان” از “هیچِ آغازین تجلی یافته در رخدادِ مادی” استفاده کنید.

۲. از هر ده کلمه‌تان یکیش از مشتقات ابداعی “سوژه” و “اوبژه” باشد. مثال: سوژه‌گی، سوژگانی، سوژه‌شدگی، سوژه‌بودگی و … . (حتما تنوع را در نظر بگیرید.) استفاده از این کلمات به همراه اسم شدیدا بر پیچیدگی متن شما خواهد افزود. از دو کلمه‌ی “دال” و “مدلول” نیز به همین ترتیب استفاده کنید، اصلا اهمیتی ندارد که این دو را با هم اشتباه می‌گیرید. واژه‌های “استعلا”، “هرمنوتیک”، “هژمونی” و “دیالکتیک” نیز بسیار کارآمدند. مثلا به جای “خاورمیانه داره به گا میره” از “خاورمیانه‌ای که اکنون مدلول اعظم است، در یک توالی نامتناهی به غلط استعلایی، قرار است هزینه‌ی بر تن کردن پیراهن سوژگی مدرنیستی غرب را، با دالِ خون، دلالت کند و با همه‌مقعدشدگی بپردازد. (نکته: از ساختن ترکیبات بدیع و جدید اصلا پرهیز نکنید، می‌توانید از واژنیدگی واژگون هم استفاده کنید).

۳. از بازی‌های زبانی استفاده کنید تا مخاطب را بیش از پیش شگفت‌زده کنید : “حقیقت کل است و کل حقیقت است” ، “تاریخ حقیقت ندارد اما حقیقت تاریخ دارد” و …

۴. از عناوین ابتکاری استفاده کنید، این تصور که عنوان باید با استاتوس بخواند را کنار بگذارید. مثلا برای نوشتن استاتوسی در تقبیح رای دادن می‌توان از عناوین زیر استفاده کرد: “در جستجوی گوش ونگوگ : درآمدی بر دیالکتیک تَکرار”، “درس‌هایی از کمون پاریس”، “در نقد آرای استعلایی” و … .

۵. کل متن شما حول یک ایده‌ی اولیه می‌گردد. لازم نیست که این ایده را شرح و بسط دهید در متن، بلکه آن را به طرق مختلف در استاتوس تکرار کنید. جملات تکراری نباید به قدری شبیه یکدیگر باشند که خواننده‌ی ناآگاه به آن پی ببرد. او مجبور خواهد شد که هر پاراگراف را چندین بار بخواند و از اینکه نمی‌فهمد انگشت حیرت به دهان کند.

استاتوس‌های شما هر چه پیچیده‌تر باشد و غلظت موارد بالایی را بیشتر کنید، شانس سلبریتی شدن شما بالاتر رفته، احتمال کسب درآمد از طریق کلاس‌های خصوصی و موسسه‌ها‌ را خواهید داشت. اصلا هم لازم نیست زحمت خواندن متون فلسفی به زبان اصلی را بکشید تا متوجه شوید که اصل قضیه چطور است.
از هم اکنون تلاش بفرمایید.

واکنش‌ها به یک مرگ، از همدردی تا ضد همدردی

اتفاقات بزرگ، پیامد‌ها و واکنش‌های بزرگ دارند. مرگ مریم میرزاخانی، از این جهت بزرگ و مهم است که او از بسیاری جهات، برای جامعه‌ی علمی جهان و البته جامعه‌ی ایرانی منبع الهام بود. او از اولین‌ها بود، اولین زن‌‌ها و اولین مرد‌ها، تحقق یک رویا بود برای بسیاری در جهان سوم، و حتی دنیای پیشرفته‌ی آنها. در اهمیت مرگ او تردیدی نیست. چه این اهمیت را در کارنامه‌ی وی، و چه در عظمت واکنش جهانیان به مرگ وی جستجو کنیم.
در کنار این‌که فقدان وی بسیاری را متاثر ساخت و من حتم دارم بسیاری صادقانه بغص کردند برایش و اشک ریختند، برخی هم بودند که از این فرصت بوجود آمده، نهایت استفاده را برای عقده گشایی علیه جامعه علمی از یک طرف، جامعه ایرانی از طرف دیگر، و در کنار این دو زیر سوال بردن کارنامه‌ی میرزاخانی از طرق مختلف، انجام دادند. از آنجاییکه هر اتفاقی را بهتر است بهانه‌ی تدقیق و مطالعه قرار داد و درس‌های آن را فراگرفت، لازم می‌دانم اشاراتی داشته باشم.

۱. عده‌ای بصورت بسیار بی ربطی، از طریق کلیشه‌های رایج چپ، اتفاقات پیرامون مرگ او و موفقیت‌های او را با معیارهای احمقانه‌ی کمونیستی کوبیدند. زندگی شخصی او را مورد قضاوت قرار دادند و بی اینکه تحقیقی در مورد پیشینه‌ی وی داشته باشند، او را ویژه‌خوار، سرمایه‌دار، بهره‌برده از اختلاف طبقاتی و در واقع نالایق خواندند. این دوستان که خود را چپ می خوانند، بین انسان‌ها فرق گذاشتند و اعلام کردند که طبقه‌ی شخص، معیار همدردی و عدم همدردی است برایشان.

۲. بعضی بی توجه به اینکه غمگین شدن برای مرگ یک نفر، کوچکترین ارتباطی با ناسیونالیسم ندارد (چه اینکه به وقت مرگ نویسنده‌ی بزرگ معاصر مارکز نیز تقریبا در همین حد و اندازه شاید واکنش جامعه‌ی ایرانی بودیم)، از روی تمایلات بعضا قومگرایانه، و بعضی توهم انترناسیونالیسم، به هموطنان خود تاختند. حال اینکه، قومگرایان خود ناسیونالیسمی کوته‌فکرانه‌تر را زندگی می‌کنند که جنایت‌های یک هم‌زبانشان‌ در هزاران کیلومتر دور از وطن را هم توجیه می‌کند. من ناسیونالیست نیستم، ولی اصلا نمی‌فهمم چرا باید ناسیونالیسم مذموم باشد؟ همانطور که حتی مارکسیسم هم مذموم نیست در نظرم.

۳. عده‌ای دیگر، سیاسی نبودن او، عدم اظهارنظر در مورد کاستی‌ها و رنج‌ها در ایران، استفاده نکردن از پتانسیلش برای تاختن به حاکمیت و … را علم کرده، او را یک ایرانی بی مسئولیت و بی‌تفاوت خواندند. گو اینکه وی باید علاوه بر دست و پنجه نرم کردن با بیماری خویش، در کنار کار شبانه‌روزی دانشگاهی، و با وجود مادر بودن، و همسر بودن، باید وقتی را برای میتینگ‌های سیاسی با اینان می‌گذاشته و اصلا چه معلوم که با لیبرال‌ها می‌گشته، با سلطنت طلب‌ها نشست و برخاست می‌کرده، سوسیالیست می‌شده و … . یعنی چرا باید نگاه دگم خود را به زندگی دیگران تسری دهیم؟ مگر نه اینکه همین مریم میرزاخانی، و بسیاری دانشمندان ایرانی و غیر ایرانی دیگر که به دوستی با بعضی‌شان افتخار می‌کنم (بله، افتخار)، منبع الهام و یک چراغ راهند برای جامعه بشری، بی اینکه حتی کلمه‌ای از سیاست بگویند، حال اینکه اگر از همان جزوه‌های تلگرامی و فیس‌بوکی‌تان فراتر بروید، درخواهید یافت که کار علمی همین‌ها نیز، مصداقی از امر سیاسی است.

نقطه‌ی اشتراک هر سه دیدگاه، محکوم کردن مردم ایران بخاطر یک سوگواری جمعی است. چرا همدلی مردم یک جامعه این اندازه بر آنان گران می‌رود؟ آیا ما به حقیقت، دنبال چیزی جز تقریب قلب‌ها هستیم؟ اگر مردم ایران جوگیر هستند (که بله، در خیلی موارد هستند، این خاصیت برای هر گروه اجتماعی دیگر هم وجود دارد)، شمایی که در یک جو دیگر، گیر افتاده‌اید مشمول امری اخلاقی هستید؟ آیا از مرگ یک عزیز، انتظاری غیر از غم و همدردی داریم؟

ماجرای نصف و نیمه‌ی دیروز

شاید نکته‌ی مثبت در مورد این فیلم، ظاهر فریبنده و بازسازی نسبتا خوب سال شصت باشد، حتی بازیها هم چنگی به دل نمی‌زنند. حرکت دوربین، شاید در آثار پیشین کارگردان کاربردی تکنیکی و در جهت کمک به روایت بود، اما هیچ توجیهی برای این شیوه فیلمبرداری در این اثر پیدا نکردم. پیرنگ فیلم دچار سرگردانی بین عشق، معما و جنایت است، اما در هر سه ابتر می‌ماند و شکست می‌خورد. حتی پیام سفارشی فیلم هم در این دست به دست شدن‌ها و آشفتگی روایت توفیقی در انتقال پیدا نکرده است، گرچه شاید کارگردان با انتخاب بازیگرانی که به وضوح بازیگران ضعیفی هستند، سعی داشته با پررنگ کردن جنبه‌ی روایی اثر، سعی در جبران ضعف فیلمنامه داشته باشد.
فیلم از قهرمانی و قهرمان سازی اجتناب کرده است، بازجوها، کادر اطلاعات سپاه و … همه آدم‌هایی هستند که رفتارشان قابل نقد است و خود فیلم این انتقاد کردن را دارد تعارفمان می‌کند. مسعود، بازجویی که دلش به حال متهمان زیر دستش می‌سوزد و سعی دارد که پلیس خوب واقعه باشد، سعی دارد یک دست نبودن حاکمیت در برخورد با دستگیر شدگان را نشان دهد. گرچه، شاید با اشاره به کشته شدن برادرش به طرزی فجیع، راه را برای ما باز می‌کند تا در آینده‌ی پس از فیلم، برخوردهای قهرآمیز وی را نیز شاهد باشیم.
طبیعی است که انتظار یک فیلم منصف که بیننده‌ی آشنا به تاریخ دهه شصت را اقناع کند، از این فیلمساز و اسپانسرهایش بعید است. فیلم در مورد پیش از خرداد ۳۰ تقریبا سکوت می‌کند و آنجا هم که دیالوگ‌هایی را از زبان شخصیت‌ها در مورد پیشینه‌ی افراد می‌شنویم، اطلاعاتی عموما یک جانبه دریافت می‌کنیم. جز یک جا که در مورد عباس، نفوذی مجاهدین در اتاق شنود، از خدمات وی در دوران انقلاب سخن به میان آمده است. البته نظر نگارنده بر این است که کارنامه‌ی سیاه مجاهدین خلق پس از ورود به فاز مسلحانه در سال ۶۰ و علی الخصوص همکاری با صدام، برای فهم ماهیت این گروه کافی است؛ اما هر اثری که در این مورد تولید می‌شود، چنانچه ادعای بنا شدن بر حقیقت را دارد، باید خود را در معرض قضاوتی تاریخی ببیند.
فیلم از یک جهت اما امیدوار کننده است، اینکه سینمای پروپاگاندای جمهوری اسلامی از فاز فیلم‌های مسخره‌ای چون “اخراجی‌ها”، “قلاده‌های طلا”، “پایان نامه” یا نمونه‌های قدیمی‌تری آن مثل “توبه نصوح” عبور کرده است. این عبور دو جنبه‌ی اساسی دارد. اول اینکه از نظر تکنیکی و حرفه‌ای جهش قابل توجهی اتفاق افتاده است. دو اینکه آثار احترام بیشتر به مخاطب قائل شده‌اند و سعی در سالم‌تر کردن و مستند کردن روایت، در کنار کاستن از غلظت سیاه و سفید کردن ماجرا و نمایش شخصیت‌های خاکستری مشهود است. گرچه از این نظر، فیلم “امکان مینا” داستان منصفانه‌تر و جذاب‌تری را تعریف می‌کند.

ناپخته‌ها در ادبیات معاصر فارسی، مثال آن درویش جوان

درویشی بود از درویشان ما، چهار سال خلوتی بود و احوال نیکش دست داده و مرد دانشمند ومفتی بود. تا بعد از این همه یک نوبت او را در اربعین نشانده بودم، او را عقده‌ای مشکل افتاد و آن این بود که روح بر او تجلی کرد با نور ذکر آمیخته. آن بیچاره از نور ذکر ذوق مذکور یافت و از تجلی روح در او عجب و غرور پیدا شد، نظر من بر حال او افتاد، دیدم که از دست خواهد رفت، به تعجیل به خلوت او رفتم، دیدم او را دگرگون شده. گفتم فلان چه دیدی؟ گفت نمی‌توانم گفت. گفتم بگو گفت نمی‌توانم. به سختی گفتم بگو. تقریر کرد. گفتم چیزی نیست که دیده‌ای، به ذکر مشغول شو و نفی کن تا درگذری و به خلوت خود رفتم. بنشستم، شیطان را دیدم که در خلوت اوست، چون نگاه کردم او را دیدم بر در خلوت من آمده و در می‌زند. در باز کردم. گفت من در خلوت نمی‌توانم نشست. خود شیطان رفته و او را وسوسه کرده که این مقام عالی است که تو یافته‌ای، شیخ می‌خواهد که این را بر تو بپوشد، او این غرور خورده . در حال محجوب شده و از خلوت بیرون جسته …

 

“چهل مجلس عارف سمنانی، قرن هشتم هجری”

 

گرچه نقل عارف سمنانی، در باب احوالات صوفیه و مراتب کمال بین ایشان است، اما نکته‌ای جاودانی و عالمگیر دارد که در عرصه‌های غیر عرفانی هم قابلیت تعمیم آن هست. یک شبه ره سی ساله رفتن، غوره نشده مویز شدن، اعلام و احساس استادی پیش از فراگیری و شاگردی و آموختن کافی متعاقب شگفتی حاصل از ورود به یک عرصه ، بیان دیگری است از آنچه عارف سمنانی در شاگرد خویش دیده است. من این مسئله را بیشتر در هنر و بالاخص ادبیات ایرانی درک کرده و دیده‌ام. ورود به دنیای جادویی کلمات و نشانه‌ها و آشنایی مختصر با جاودانه‌های ادبیات، و در واقع تجلی روح ادبیات بر نویسنده‌ی تازه کار، او را مست و مغرور از موقعیت و دانسته‌ی اندک خویش می‌کند و جسارت ابداع و ابتکار به او می‌دهد. گرچه این ابداع و ابتکار خود پسندیده و ارزشمند است، اما اگر به همراهی دانش از وضعیت پیشین و صد البته استعداد فرد اتفاق نیافتد، به گواهی تاریخ حاصلی جز یک اتفاق پر سر و صدا اما کوتاه مدت و ناموفق نخواهد داشت.

شعر معاصر فارسی، چه در دوران شکفتگی و توفیق خود در دهه‌های چهل و پنجاه، و چه در دوران تلاطم و تازگی دهه هفتاد و نیمه نخست دهه هشتاد، در کنار نمونه‌ها و جریان‌های موفق، شاهد ظهور و بروز ده‌ها نحله و جریان شعری عمدتا رادیکال بود که خود را آوانگارد می‌دانستند و اعتقاد و التزامشان بر به هم زدن قاعده و انداختن طرحی نو بود. عموم این جریانات از سوی کسانی ساخته و پرداخته می‌گردید که همچون درویش جوان قصه ما، ناپخته و از سر شوق و ذوق خود را قله های ادبیات ایران می‌دانستند، حال آنکه حتی از شناخت مختصات خویش در جغرافیای ادبیات ناتوان بودند. خصوصا انتقال کجدار و مریض و البته بدفهمانه‌ی مفاهیم نقد ادبی غربی بر این مسئله دامن می‌زذ. سال‌ها تعریف غلطی از “گفتمان” نقل محافل ادبی بود. هر کسی که داستانی از کالوینو، بورخس یا حتی براتیگان خوانده بود خود را پست مدرنیست می‌پنداشت و چه آثار مزخرفی هم تحت همین عناوین در مجله‌ها و سایت‌های ادبی به چاپ می‌رسید و البته چه بحث‌های داغ و سر شکستن‌هایی اتفاق می‌افتادند. دامنه‌ی این جریانات به قدری مبتذل شد که فرزندان ناقص الخلقه‌ای مثل عنوان احمقانه‌ی “غزل پست مدرن” را به دنیا آورد که تا همین امروز منبع شهرت بازی و استمنای ادبی هر کسی است که اندکی وزن عروضی بلد است و می‌تواند از نرم افزارهای قافیه یاب استفاده کند. انگار نه انگار که نیما و شاملوی در این زبان زیسته‌اند و آنچه دستاورد دهه‌ها رنج مستمر آنان بوده، باد هواست. حالا بگذریم از گنجشک رنگ کردن‌هایی مثل “سه گانی” و “غزل مثنوی” و “پریسکه” و … که مبدعانشان ادعای دکتری در ادبیات فارسی را نیز دارند.

 

دوگانه اصیل و غیراصیل، ضرورت پذیرش گفتمان نوین

 

ورود ایران به دوران مدرن، علی رغم دست‌آورد‌ها و پیشرفت‌ها، عوارضی ناخواسته و نامطلوب در پی داشت که بعضی تا به امروز گریبانگیر حیات اجتماعی و سیاسی ایرانیان است. توسعه نامتوازن و مرکزگرا، در کنار شکست کشاورزی سنتی، زمینه کوچ دهقانان به شهرها را در جستجوی زندگی بهتر فراهم آورد. از همین رو، شهرهای بزرگ با پدیده‌ای نو تحت عنوان “حاشیه‌نشینی” روبرو هستند. حاشیه نوظهور، فقیر و محروم، که بعضا حتی حداقل‌های زندگی شهری همچون آب آشامیدنی و بهداشت از او دریغ شده، بریده از هویت پیشین خود، در جستجوی دست و پا کردن تعریفی نو از خویش بود تا در جامعه جدید پذیرفته شود. از سوی دیگر، جامعه شهری هنوز در گیر و دار ضوابط و روابط سنتی هنوز از اهمیت “محله” دفاع می‌کرد و تقسیم بندی‌های ریشه دار را محترم می‌شمرد.
تا همین امروز دو جبهه حاشیه‌ نشین و شهرنشین، بنا بر الگویی که نگاه سنتی مابانه را در هر دو القا کرده است، ناگزیر در مقابل یکدیگر‌ قرار می‌گیرد. هر دو در رقابت با یکدیگر، یکی سعی در حفظ جایگاه خود دارد، و دیگری در پی‌ اثبات خویشتن در موقعیت جدید است. در همین حین، ارتقاء رفاه اجتماعی طبقه‌ی جدیدی را به زندگی شهری معرفی می‌کند که نه حاشیه نشین است و نه از معیارهای سنتی اصالت برخوردار است. پیشروی برنامه ریزی شده شهر، زندگی کارمندی، رقابت اقتصادی و … این طبقه نوظهور را سامان می‌دهد؛ هویت اجتماعی نوینی که برساخته تعدیل روابط سنتی و ریزش ارزش‌های زندگی متجددانه به ساختار زیستی ایرانیان است. اینجاست که ارزش‌های جدید در راستای تحقق موجودیت “شهروند” پیش می‌روند. در این گفتمان نوین، ساکنان شهر، به صرف سکونت و پایبندی به هویت مدرن شهری، مشارکت در حیات اجتماعی شهر و درگیری همپایانه در مناسبات منطقه‌ای و ملی، “شهروند” به شمار می‌روند. شهروندی فارغ از تبار و موقعیت اجتماعی تعریف می‌شود و لازمه‌ی توفیق در دوران جدید است. به این ترتیب در عین حفظ نگاه ارزشی به ساختارهای سنتی به عنوان دستاورد تجربه شرقی، حاشیه را به عنوان بخش تفکیک ناپذیر، برابر و نیازمند توجه به رسمیت شناخته، تقسیم بندی اصیل و غیر اصیل را کنار می‌گذارد و آحاد جامعه شهری را به مشارکت مسئولانه و همدلانه فرا می‌خواند. آینده‌ شهرهایی چون اردبیل، بدون شک در گردن نهادن به “شهروندی” و عبور از تقسیم‌بندی‌های سنتی خواهد بود. هر گونه نگاه معطوف به تقسیم شهروندان به شهری و حاشیه، اصیل و غیر اصیل، “شهر اوشاقی” و “کندلی”، شش‌گانه و سیزده‌گانه و … ، جز سفره پهن کردن برای فرصت‌طلبان و تفرقه افکنان ثمری نخواهد داشت و توسعه این شهر جز با توسعه متوازن و همگن تمامیت آن ممکن نخواهد بود.
گفتمان شهروندی، همه شهر را یکجا زیر بال خود می‌پرود، همچون باران است، بر همه شهر یکسان نازل می‌گردد و هم از این روست که فهمش از کاستی‌ها نیز فراگیر‌تر و کامل‌تر است.

مهدی اکبری‌فر

درس های حلبی

در هفته ای که گذشت، محاصره شهر حلب سوریه توسط نیروهای ارتش سوریه در راس اخبار جهان بود. غربی ها و همپیمانانشان از قرار گرفتن در آستانه یک قتل عام بزرگ خبر می دادند و طرفداران جبهه دولت سوریه نیز از آزادسازی حلب شرقی و رهایی مردم از دست تروریست ها حرف می زدند. برخی این اتفاق را سقوط حلب آزاد و عده ای آزادی حلب می نامیدند. موضع گیری و واکنش جامعه ایرانی در فضای مجازی موضوعی است که در این نوشته بصورت خلاصه به آن پرداخته‌ام.

پی بردن به اینکه حلب آزاد شد، سقوط کرد و یا ویران شد، فرقی در واقعیت جاری در سوریه نمی کند. در هفته هایی که گذشت، اگر جنگ و درگیری و بحران اصلی در حلب اتفاق می‌افتاد، فیسبوک و توئیتر نیز عرصه رویارویی مجازی طرفداران هر یک از دو طرف ماجرا بودند. بخشی از این رویارویی ها در جامعه مجازی ایرانیان شکل می‌گرفت. در یک طرف حامیان جبهه “دولت سوریه+ایران+روسیه” قرار داشتند، سمپات های طیف راست جمهوری اسلامی و اصولگرایان بصورت سنتی و ایدئولوژیک باید که در این جبهه قرار می گرفتند. آنها همواره همدل و همراه با سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران از عراق تا لبنان و فلسطین بوده اند، از طرفی شعارهای انقلابی و از سوی دیگر اقتدارگرایی ایدئولوژیک آنان را در این سمت ماجرا قرار می دهد. ناسیونالیست ها و نیروهای دست راستی مشابه نیز عموما از دو جهت اقتدار منطقه ای و مخالفت با اراده ترکیه و کشورهای حاشیه خلیج فارس، باز هم از رهگذر ایدئولوژی از هر گونه شکست جبهه ترکی/عربی را در جشن می‌گرفتند . چپگراها و کمونیست ها نیز گروه دیگری بودند که عموما از روی سمپاتی با روسیه به عنوان میراثدار شوروی سابق و مخالفت با اراده ی امپریالیستی حامی شورشیان علم حمایت از آزادی حلب را برافراشته بودند.

در سوی دیگر، عمده مخالفان ایرانی بشار اسد در فضای مجازی را اپوزیسیون و منتقدان داخلی حاکمیت تشکیل می دادند که نفس حضور جمهوری اسلامی به عنوان مدافع بشار اسد در این قائله، حجت کافی را البته نه برای همدلی با ارتش آزاد و گروههای شورشی، که تقبیح جبهه ایرانی-سوری-روسی و ابراز نگرانی از وضعیت ساکنین حلب فراهم می آورد. این گروه نگرانی به حقی نیز از مرور تاریخ اعتماد به روسیه، از جنگ اول ایران و روسیه تا روزگار کنونی داشتند. خواستگاه عمومی این قشر طبقه متوسط جامعه است که اخبار می بیند، کتاب و روزنامه میخواند و نسبت به وقایع پیگیر است، بدبینی شدیدی به رسانه های داخلی دارد و حجیت شبکه‌های فارسی زبان ماهواره ای برایش از مقام بالاتری برخوردار است. گروه بعدی را سمپاتهای پانترکیسم و پانعربیسم تشکیل می دهند، اولی به دلیل تابعیت همدلانه از ترکیه و دومی از عربستان و قطر، به عنوان برادر بزرگتر.

یک نگاه کلی به اردوگاه دو طرف، نقش پر رنگ پیش فرض های برآمده از ایدئولوژی را آشکار می کند. گروه های ایدئولوژیک، پیشاپیش جبهه‌ای حاضر و آماده برای همدلانشان فراهم آورده‌اند. هیچ کدام از دو طرف، علاقه ای به بررسی پژوهشگرانه ماجرا ندارد و تنها به بمباران خبری از منابع همسو می پردازد. اگر شما یک سمپات پانترکیسم هستید، واقعیت قضیه هر چیزی هم که باشد، ترکیه حتما در طرف محق قضیه قرار دارد، فرقی هم نمی کند که حلب، کوبانی، بعشیقه و یا حتی دیاربکر باشد، همزبانان خارجی شما حتما در طرف حق ایستاده‌اند. اگر شما یک پان‌ایرانیست هستید، در کنار کسانی به صف خواهید شد که دشمن جبهه ی عربی یا ترکی باشند. بخش اعظم اپوزیسیون ایرانی و ناراضیان از سیاست های داخلی جمهوری اسلامی نیز هر کجا منافع نظام سیاسی در خطر باشد، بدون توجه به منافع ملی ، همدل با دشمنان نظام خواهند بود. پس، این صف کشی‌ها عموما فکر شده نیست و از دل یک تحلیل شخصی از وضعیت به دست نیامده است، بلکه بسیاری در تصمیمی سازمان یافته از پیش گرفتار هستند و نقش سربازان ایدئولوژیک را در فیس بوک و توئیتر بازی می کنند.
روی مثبت قضیه اما برآمدن قشری از روشنفکران ایرانی است که برخلاف جریان عمومی، سعی در نشان دادن راه سوم، و برخورد عقلانی و روشنگرانه با مسئله حلب و سوریه داشتند. این عده با محکوم کردن کشته شدن غیر نظامیان، سعی در افشای آن نیمه تاریکی داشتند که رسانه های غربی در مواجهه‌اش سکوت می کردند. همگام با جریان روشنگری در غرب که بر خلاف رویه رسانه هایی چون CNN و BBC شکل گرفته بود، با انتشار تحلیل ها و گزازش هایی از وقایع حلب؛ سعی در برقرار کردن تعادلی عاقلانه و منطقی بین دو طرف داشتند. اینکه نسل جدید روشنفکران ایرانی، فارغ از حب و بغض از حاکمیت، و بدور از تسویه حساب در فضای مجازی عمل می کند، شاید نشانه هایی از رسیدن به بلوغی در فضای اندیشه ایرانی داشته باشد. روشنفکر ایرانی، بر خلاف سه دهه پیش، در دهه چهارم انقلاب دارد مواضعی پیدا می کند که در تقابل با حساسیت های نظام جمهوری اسلامی نیست، شاید نوید دوران تازه ای را می دهد که زمینه نهضتی اصلاح طلبانه، روشنگرانه و ریشه دار را در ایران فراهم کند.