پایان روز برای کارگر افغانستانی

ایا  چشم‌هایش را که باز می‌کند، برای لحظه‌ای شک می‌کند که در مزار است یا تهران. همه جا آرام است. کر می‌کند در مزار، در خانۀ پدری‌اش، اگر بیدار شده باشد، وقتی از اتاق برآید، حتما آفتاب روی حویلی را پر کرده است و بوبویش را خواهد دید که باز از صبح وقت، در حویلی‌شان شور می‌خورد. به ماکیانش دانه می‌دهد. گاوش را می‌دوشد و …و به گفتۀ  خودش روزش را در حویلی گم می‌کند. ایا همانطرو که تخت به پشت بر جایش دراز کشیده است، رویش را به چپ دور می‌دهد و به طرف کلکین می‌بیند که نور صبحگاهی از شیشه‌های چتل بالایی‌اش که با کاغذ کاهی روزنامه پوشانده نشده‌اند، به درون می‌تابد. مگر هوای اتاق دم‌کرده و پر از دود سگرت است.

 

 

مهدی اکبری‌فر

کتاب روایت محمدحسین محمدی است از زندگی یک کارگر افغانستانی در ایران، به موازات آنچه بر مادرش در مزارشریف می‌گذرد. زیبایی این روایت و نکتۀ اتکای آن در پرداختن به جزئیات است. داستان را از نگاه دو نفر می‌خوانیم. “ایا” کارگر تولیدی کفش است که در خانه‌ای مجردی به همراه چند کارگر افغانستانی دیگر زندگی می‌کند. مادرش”بوبو” در مزار از زندگی خود در کنار همسر مریضش “آقاصاحب” و دخترش “شاجان” می‌گوید. همۀ داستان در یک روز می‌گذرد، از صبحی که ایا در تهران بیدار می‌شود و یک روز همیشگی را آغاز می‌کند، منتهی امروز یادش هست که برای آقاصاحب کفن متبرک بخرد و از صاحبکارش طلب دستمزد کند که زودتر به مزار بازگردد. بوبو مثل هر روز به کارهای خانه می‌رسد، برای شاجان که چند کلاس درس در ایران خوانده و اکنون معلم دبیرستان است صبحانه درست می‌کند، به مرغ‌ها دانه می‌دهد و شیر گاو را می‌دوشد. همه این کارها با دقت و ظرافت یک نویسندۀ حرفه‌ای توصیف می‌شوند و در عین حال خواننده را از آنچه در فکر شخصیت‌ها می‌گذرد آگاه می‌کند. احتمالا تعلق خاطر نویسنده به سبک زندگی روستایی مزار سبب شده که فصل‌های مزار داستان پرمایه‌تر و با پرداختی مفصل‌تر صورت بگیرد. در تهران، هراسی همیشگی با ایا از خیابان تا کارگاه قدم می‌زند. از کوچه که پیاده می‌شود، از تاکسی که پیاده می‌شود و حتی در کارگاه حواسش به “افغانی‌گیر”ها هست که گیرشان نیافتد. او یک مهاجر غیرقانونی است که حرفه‌ای‌تر و بیش‌تر از همکاران ایرانی کار می‌کند تا پولی جور کند و برای خانواده بفرستد که در افغانستان جنگ زده و رها شده از دست طالب‌ها روزگار سختی را می‌گذراند. مضمونی آشنا برای همۀ مهاجران افغانی که از دوران سقوط دولت ظاهرشاه به دست کمونیست‌ها آغاز شده و تا به امروز ادامه داشته است. سعی برای پنهان کردن هویت افغانستانی “ایا” در تهران با تلاش خواهرش “شاجان:” برای “فشن” کردن و آموختن زبان انگلیسی، گرچه یکی در تهران و دیگری در مزار اتفاق می‌افتد، هر دو از بحران هویتی مشابهی سرچشمه می‌گیرد. پدر خانواده “آقاصاحب”، نمایندۀ حیات سنتی جامعۀ افغانستانی است که بر بستر مرگ افتاده و حتی میل و توان “غذا خوردن” و “فربه شدن” را از دست داده است. مادر به مثابه وطن، چشمان  نگران خود را بر “آقاصاحب” و “شاجان” و “ایا” می‌گرداند و در وضعیتی غمگین، چون نقطۀ اتصال و استواری خانواده باقی مانده است. روز به پایان می‌رسد و شاجان و ایا، هر یک در نقطه‌ای دور از دیگری، همچنان در اسارت وضعیت باقی می‌مانند. تو گویی تنها مادر است که به خویشکاری خود علی‌رغم تمام گرفتاری‌ها پایبند است و زندگی را با خود ادامه خواهد داد.

پرتگاه برف از سراشیبی ابرها

شعری از مجموعه “تنها همین یک پیراهن آبی

 

تهران بدقواره بر تنم
جاده‌های قدیمی در سرم
من
اردبیلم را در چشم‌های شهرستانی یک نفر جاگذاشته‌ام
به لهجه‌ی رودخانه‌ای
که شهر را به دو قسمت
و من را به هزار تکه تقسیم می‌کند
نزدیک
گردن است و رگ
پرتگاه برف از سراشیبی ابرهاست
من در یک روز آفتابی
دست سایه‌ام را می‌گیرم
و در تاریکی ناپدید می‌شوم

از دوباره‌ی پیکر خودم
به دفعات اول دست‌ها بر می‌گردم
از پنجره وارد رودخانه می‌شوم
وصله میزنم تکه‌ی هزار و یکم را به چشم‌هایم
تکه‌ی هزار و یکم
چشم‌های قدیمی یک نفر است
که صدایش را باد می‌کوبد به سبلان
می‌کوبد به دماوند
می‌کوبد به هیمالیا
صعود می‌کند از دلم
و با زیبایی دانه‌های برف
به اردبیل برمی‌گرداند

 

 

 

ناپخته‌ها در ادبیات معاصر فارسی، مثال آن درویش جوان

درویشی بود از درویشان ما، چهار سال خلوتی بود و احوال نیکش دست داده و مرد دانشمند ومفتی بود. تا بعد از این همه یک نوبت او را در اربعین نشانده بودم، او را عقده‌ای مشکل افتاد و آن این بود که روح بر او تجلی کرد با نور ذکر آمیخته. آن بیچاره از نور ذکر ذوق مذکور یافت و از تجلی روح در او عجب و غرور پیدا شد، نظر من بر حال او افتاد، دیدم که از دست خواهد رفت، به تعجیل به خلوت او رفتم، دیدم او را دگرگون شده. گفتم فلان چه دیدی؟ گفت نمی‌توانم گفت. گفتم بگو گفت نمی‌توانم. به سختی گفتم بگو. تقریر کرد. گفتم چیزی نیست که دیده‌ای، به ذکر مشغول شو و نفی کن تا درگذری و به خلوت خود رفتم. بنشستم، شیطان را دیدم که در خلوت اوست، چون نگاه کردم او را دیدم بر در خلوت من آمده و در می‌زند. در باز کردم. گفت من در خلوت نمی‌توانم نشست. خود شیطان رفته و او را وسوسه کرده که این مقام عالی است که تو یافته‌ای، شیخ می‌خواهد که این را بر تو بپوشد، او این غرور خورده . در حال محجوب شده و از خلوت بیرون جسته …

 

“چهل مجلس عارف سمنانی، قرن هشتم هجری”

 

گرچه نقل عارف سمنانی، در باب احوالات صوفیه و مراتب کمال بین ایشان است، اما نکته‌ای جاودانی و عالمگیر دارد که در عرصه‌های غیر عرفانی هم قابلیت تعمیم آن هست. یک شبه ره سی ساله رفتن، غوره نشده مویز شدن، اعلام و احساس استادی پیش از فراگیری و شاگردی و آموختن کافی متعاقب شگفتی حاصل از ورود به یک عرصه ، بیان دیگری است از آنچه عارف سمنانی در شاگرد خویش دیده است. من این مسئله را بیشتر در هنر و بالاخص ادبیات ایرانی درک کرده و دیده‌ام. ورود به دنیای جادویی کلمات و نشانه‌ها و آشنایی مختصر با جاودانه‌های ادبیات، و در واقع تجلی روح ادبیات بر نویسنده‌ی تازه کار، او را مست و مغرور از موقعیت و دانسته‌ی اندک خویش می‌کند و جسارت ابداع و ابتکار به او می‌دهد. گرچه این ابداع و ابتکار خود پسندیده و ارزشمند است، اما اگر به همراهی دانش از وضعیت پیشین و صد البته استعداد فرد اتفاق نیافتد، به گواهی تاریخ حاصلی جز یک اتفاق پر سر و صدا اما کوتاه مدت و ناموفق نخواهد داشت.

شعر معاصر فارسی، چه در دوران شکفتگی و توفیق خود در دهه‌های چهل و پنجاه، و چه در دوران تلاطم و تازگی دهه هفتاد و نیمه نخست دهه هشتاد، در کنار نمونه‌ها و جریان‌های موفق، شاهد ظهور و بروز ده‌ها نحله و جریان شعری عمدتا رادیکال بود که خود را آوانگارد می‌دانستند و اعتقاد و التزامشان بر به هم زدن قاعده و انداختن طرحی نو بود. عموم این جریانات از سوی کسانی ساخته و پرداخته می‌گردید که همچون درویش جوان قصه ما، ناپخته و از سر شوق و ذوق خود را قله های ادبیات ایران می‌دانستند، حال آنکه حتی از شناخت مختصات خویش در جغرافیای ادبیات ناتوان بودند. خصوصا انتقال کجدار و مریض و البته بدفهمانه‌ی مفاهیم نقد ادبی غربی بر این مسئله دامن می‌زذ. سال‌ها تعریف غلطی از “گفتمان” نقل محافل ادبی بود. هر کسی که داستانی از کالوینو، بورخس یا حتی براتیگان خوانده بود خود را پست مدرنیست می‌پنداشت و چه آثار مزخرفی هم تحت همین عناوین در مجله‌ها و سایت‌های ادبی به چاپ می‌رسید و البته چه بحث‌های داغ و سر شکستن‌هایی اتفاق می‌افتادند. دامنه‌ی این جریانات به قدری مبتذل شد که فرزندان ناقص الخلقه‌ای مثل عنوان احمقانه‌ی “غزل پست مدرن” را به دنیا آورد که تا همین امروز منبع شهرت بازی و استمنای ادبی هر کسی است که اندکی وزن عروضی بلد است و می‌تواند از نرم افزارهای قافیه یاب استفاده کند. انگار نه انگار که نیما و شاملوی در این زبان زیسته‌اند و آنچه دستاورد دهه‌ها رنج مستمر آنان بوده، باد هواست. حالا بگذریم از گنجشک رنگ کردن‌هایی مثل “سه گانی” و “غزل مثنوی” و “پریسکه” و … که مبدعانشان ادعای دکتری در ادبیات فارسی را نیز دارند.

 

مرض عشق دارم من

bd

Love Sick

I’m walking through streets that are dead

Walking, walking with you in my head
My feet are so tired
My brain is so wired
And the clouds are weeping.

Did I hear someone tell a lie?
Did I hear someone’s distant cry?
I spoke like a child
You destroyed me with a smile
While I was sleeping.

I’m sick of love that I’m in the thick of it
This kind of love, I’m so sick of it.

I see, I see lovers in the meadow

I see, I see silhouettes in the window

I’ll watch them ’til they’re gone
And they leave me hanging on
To a shadow.

I’m sick of love, I hear the clock tick
This kind of love, ah, I’m love sick.

Sometimes the silence can be like thunder
Sometimes I wanna take to
the road and plunder
Could you ever be true
I think of you
And I wonder.

I’m sick of love, I wish I’d never met you
I’m sick of love, I’m trying to forget you.

Just don’t know what to do
I’d give anything to
Be with you..

Bob Dylan

 

 

 

مریض عشق

 

مرض عشق دارم من ،

تو  خیابونهایی گز می کنم که مردن

گز می کنم ، با تو توی سرم گز می کنم

پاهام خیلی خسته شدن

مخم رو انگاری  که سیم پیچی کردن

و ابرام که دارن زار می زنن .

 

مثه اینکه شنیدم کسی داره چاخان میکنه؟؟

انگاری شنیدم یکی داره اون دور دورا گریه می کنه؟

مثه بچه ها حرف می زدم

تو من رو  محوم کردی

با لبخندت

وقتی که من خواب بودم.

 

مرض عشق دارم من

که تا خرخره توش فرورفتم

اینطوریاس عشق ، من خیلی مریضشم .

میبینم ، عاشقا رو رو چمنا ،

میبینم ، نیمرخای سایه روشن رو تو پنجره ها  میبینم

تماشاشون میکنم تا وقتی که محو میشن

و باز تنهام میزارن تو تاریکی .

 

مرض عشق دارم من

، تیک تاک ساعت رو می شنوم

اینطوریاس عشق ، آه ، من عاشق این مرضم.

بعضی وقتا سکوت

می تونه مثه صدای رعد باشه

بعضی وقتا می خوام بزنم به خط آخر و آشوب راه بندازم

ببینم آخه تو اصلا می تونی واقعی باشی؟

به تو فکر می کنم

و راس راسی قاط میزنم .

 

مرض عشق دارم من

، می گم ای  کاش هیچوقت ندیده بودمت.

مرض عشق دارم من

، دارم زور میزنم  بیخیالت شم.

فقط بلد نیستم چیکار باس بکنم

دار و ندارم و می دم

تا باهات باشم .

 

ترجمه ی آزاد  از مهدی اکبری فر ( ۱۳۸۷ )