من زمین را نجات دادم

سوپرمارکت و نانوایی و استخر و باشگاه و خیلی چیزهای دیگر را اطراف پادشاهی شناخته ام، اما هنوز این حس جهت یابی غلط آزارم می دهد. خودم که فکر می کنم مشکل ذاتی من است، قطب نمای درونم با زمین سازگار نیست، اصلا مال عطارد است و اینجا قاطی می کند. همیشه‌‌ی خدا در جهت عکس دارم حرکت می کنم، کافی است که وارد یک مغازه شوم، بیرون که آمدم، خصوصا اگر بار اول باشد، حتما جهت اشتباه را آنقدر می روم تا یواش یواش قبول می کنم که هیچ یک از این مغازه ها و خیابان ها و نیمکت های کنار پیاده رو برای آشنا نیست و باید برگردم. از این برگشتن ها متنفرم.
خواب عجیبی دیدم دیشب، توی خواب انگار که ساعت نه شب با عشقم قرار سینما داشتم اما تا ساعت ده منتظر آمدنش ماندم و خبری نماند. بعد فضایی ها حمله کردند و زمین را تسخیر کردند و شروع کردند به تسخیر انسانها و تغییر ژنتیکی کم سال تر ها برای تبدیل کردنشان به یکی مثل خودشان. من هم چنان منتظر عشقم بودم دم در سالن سینما، انسان سقوط کرده بود، تقریبا همه چیز نابود شده بود و آدم های اندکی توانسته بودند تا آن لحظه زنده بمانند. سفینه پشت سفینه بود که به زمین رفت و آمد می کرد. فهمیدم که نخواهد آمد و همین شد که رفتم زمین را نجات بدهم. به همین سادگی بود، عشقم نیامد و من زمین را نجات دادم.

برآمدن نخستین پادشاهی تک نفره‌ی عطاردی در اتاق ۴۰۵

photo_2016-09-25_23-27-15

شب بود که رسیدم خوابگاه، در را که باز کردم، با انبوه آشغال و تخمه شکسته و پر مرغ و … روبرو شدم که در تمام اتاق، حتی روی یخچال و زیر میز و پشت کیس کامپیوتر پخش شده بودن، انگار که ماههاست کسی در این اتاق سه نفره سکونت نداشته و ساکنان قبلی به مرضی نامعلوم دچار شده و طوری مرده اند که جسدهایشان هم تصعید شده و بخارشان از دریچه‌ی کولر و یا پنجره ی نیمه باز پشت کمد بیرون رفته باشد. از اینکه تخت تک نفره را گوشه‌ی اتاق خالی دیدم ذوق کردم و سریع با پهن کردن تشک و لحاف رویش، خود را به عنوان فاتح بلامنازع بهترین نقطه ی اتاق معرفی کردم. در تمام دوران دانشجویی کارشناسی و کارشناسی ارشد، این بار اول است که توانسته ام نقطه ی مطلوب و محبوبم در اتاق را تسخیر کنم بدون این که نیازی به رویارویی با رقبای دیگری باشد.
اولین اقدام تمیز کردن اتاق بود، ساعت ها با جارو دستی و جرمگیر و پنبه و دستمال افتادم به جان قلمروی خودم و محدوده‌ی پادشاهی تک نفره‌ام را تمیز کردم. حالا سرزمین کوچک و تمیزی داشتم که در میان تلی از کثافت محاصره شده بود و تنها راه باریکی به سمت در خروجی را که حوزه استحفاظی مشاع بین هم اتاقی‌هاست من را به دنیای بیرون وصل می کند.
تا همین امروز که دو هفته از شروع سکونتم در اتاق ۴۰۵ می‌گذرد، هنوز شر هیچ هم اتاقی دیگری نصیبم نشده و آرام آرام گوشه های دیگر اتاق را هم به تصرف خودم درآورده ام. یکی از میزها تبدیل به میز کار خودم کرده ام و میز دیگر را به مواد خوراکی و کتابها اختصاص داده‌ام. تنها تخت ها و میز سومی را که به کامپیوتر اتاق اختصاص دارد به حال خودشان رها کرده ام که اگر کسان دیگری راه به اتاق پیدا کنند، سهمی از تمیزکردن امپراطوری داشته باشند. یخچال هم از بقایای مرحومین ساکنین پیشین اتاق پاک شده است. حالا پادشاهی نخستین عطاردی من، با یک فلاکس چای و سنگ جادو رسما آغاز شده است.