ناپخته‌ها در ادبیات معاصر فارسی، مثال آن درویش جوان

درویشی بود از درویشان ما، چهار سال خلوتی بود و احوال نیکش دست داده و مرد دانشمند ومفتی بود. تا بعد از این همه یک نوبت او را در اربعین نشانده بودم، او را عقده‌ای مشکل افتاد و آن این بود که روح بر او تجلی کرد با نور ذکر آمیخته. آن بیچاره از نور ذکر ذوق مذکور یافت و از تجلی روح در او عجب و غرور پیدا شد، نظر من بر حال او افتاد، دیدم که از دست خواهد رفت، به تعجیل به خلوت او رفتم، دیدم او را دگرگون شده. گفتم فلان چه دیدی؟ گفت نمی‌توانم گفت. گفتم بگو گفت نمی‌توانم. به سختی گفتم بگو. تقریر کرد. گفتم چیزی نیست که دیده‌ای، به ذکر مشغول شو و نفی کن تا درگذری و به خلوت خود رفتم. بنشستم، شیطان را دیدم که در خلوت اوست، چون نگاه کردم او را دیدم بر در خلوت من آمده و در می‌زند. در باز کردم. گفت من در خلوت نمی‌توانم نشست. خود شیطان رفته و او را وسوسه کرده که این مقام عالی است که تو یافته‌ای، شیخ می‌خواهد که این را بر تو بپوشد، او این غرور خورده . در حال محجوب شده و از خلوت بیرون جسته …

 

“چهل مجلس عارف سمنانی، قرن هشتم هجری”

 

گرچه نقل عارف سمنانی، در باب احوالات صوفیه و مراتب کمال بین ایشان است، اما نکته‌ای جاودانی و عالمگیر دارد که در عرصه‌های غیر عرفانی هم قابلیت تعمیم آن هست. یک شبه ره سی ساله رفتن، غوره نشده مویز شدن، اعلام و احساس استادی پیش از فراگیری و شاگردی و آموختن کافی متعاقب شگفتی حاصل از ورود به یک عرصه ، بیان دیگری است از آنچه عارف سمنانی در شاگرد خویش دیده است. من این مسئله را بیشتر در هنر و بالاخص ادبیات ایرانی درک کرده و دیده‌ام. ورود به دنیای جادویی کلمات و نشانه‌ها و آشنایی مختصر با جاودانه‌های ادبیات، و در واقع تجلی روح ادبیات بر نویسنده‌ی تازه کار، او را مست و مغرور از موقعیت و دانسته‌ی اندک خویش می‌کند و جسارت ابداع و ابتکار به او می‌دهد. گرچه این ابداع و ابتکار خود پسندیده و ارزشمند است، اما اگر به همراهی دانش از وضعیت پیشین و صد البته استعداد فرد اتفاق نیافتد، به گواهی تاریخ حاصلی جز یک اتفاق پر سر و صدا اما کوتاه مدت و ناموفق نخواهد داشت.

شعر معاصر فارسی، چه در دوران شکفتگی و توفیق خود در دهه‌های چهل و پنجاه، و چه در دوران تلاطم و تازگی دهه هفتاد و نیمه نخست دهه هشتاد، در کنار نمونه‌ها و جریان‌های موفق، شاهد ظهور و بروز ده‌ها نحله و جریان شعری عمدتا رادیکال بود که خود را آوانگارد می‌دانستند و اعتقاد و التزامشان بر به هم زدن قاعده و انداختن طرحی نو بود. عموم این جریانات از سوی کسانی ساخته و پرداخته می‌گردید که همچون درویش جوان قصه ما، ناپخته و از سر شوق و ذوق خود را قله های ادبیات ایران می‌دانستند، حال آنکه حتی از شناخت مختصات خویش در جغرافیای ادبیات ناتوان بودند. خصوصا انتقال کجدار و مریض و البته بدفهمانه‌ی مفاهیم نقد ادبی غربی بر این مسئله دامن می‌زذ. سال‌ها تعریف غلطی از “گفتمان” نقل محافل ادبی بود. هر کسی که داستانی از کالوینو، بورخس یا حتی براتیگان خوانده بود خود را پست مدرنیست می‌پنداشت و چه آثار مزخرفی هم تحت همین عناوین در مجله‌ها و سایت‌های ادبی به چاپ می‌رسید و البته چه بحث‌های داغ و سر شکستن‌هایی اتفاق می‌افتادند. دامنه‌ی این جریانات به قدری مبتذل شد که فرزندان ناقص الخلقه‌ای مثل عنوان احمقانه‌ی “غزل پست مدرن” را به دنیا آورد که تا همین امروز منبع شهرت بازی و استمنای ادبی هر کسی است که اندکی وزن عروضی بلد است و می‌تواند از نرم افزارهای قافیه یاب استفاده کند. انگار نه انگار که نیما و شاملوی در این زبان زیسته‌اند و آنچه دستاورد دهه‌ها رنج مستمر آنان بوده، باد هواست. حالا بگذریم از گنجشک رنگ کردن‌هایی مثل “سه گانی” و “غزل مثنوی” و “پریسکه” و … که مبدعانشان ادعای دکتری در ادبیات فارسی را نیز دارند.