واکنش‌ها به یک مرگ، از همدردی تا ضد همدردی

اتفاقات بزرگ، پیامد‌ها و واکنش‌های بزرگ دارند. مرگ مریم میرزاخانی، از این جهت بزرگ و مهم است که او از بسیاری جهات، برای جامعه‌ی علمی جهان و البته جامعه‌ی ایرانی منبع الهام بود. او از اولین‌ها بود، اولین زن‌‌ها و اولین مرد‌ها، تحقق یک رویا بود برای بسیاری در جهان سوم، و حتی دنیای پیشرفته‌ی آنها. در اهمیت مرگ او تردیدی نیست. چه این اهمیت را در کارنامه‌ی وی، و چه در عظمت واکنش جهانیان به مرگ وی جستجو کنیم.
در کنار این‌که فقدان وی بسیاری را متاثر ساخت و من حتم دارم بسیاری صادقانه بغص کردند برایش و اشک ریختند، برخی هم بودند که از این فرصت بوجود آمده، نهایت استفاده را برای عقده گشایی علیه جامعه علمی از یک طرف، جامعه ایرانی از طرف دیگر، و در کنار این دو زیر سوال بردن کارنامه‌ی میرزاخانی از طرق مختلف، انجام دادند. از آنجاییکه هر اتفاقی را بهتر است بهانه‌ی تدقیق و مطالعه قرار داد و درس‌های آن را فراگرفت، لازم می‌دانم اشاراتی داشته باشم.

۱. عده‌ای بصورت بسیار بی ربطی، از طریق کلیشه‌های رایج چپ، اتفاقات پیرامون مرگ او و موفقیت‌های او را با معیارهای احمقانه‌ی کمونیستی کوبیدند. زندگی شخصی او را مورد قضاوت قرار دادند و بی اینکه تحقیقی در مورد پیشینه‌ی وی داشته باشند، او را ویژه‌خوار، سرمایه‌دار، بهره‌برده از اختلاف طبقاتی و در واقع نالایق خواندند. این دوستان که خود را چپ می خوانند، بین انسان‌ها فرق گذاشتند و اعلام کردند که طبقه‌ی شخص، معیار همدردی و عدم همدردی است برایشان.

۲. بعضی بی توجه به اینکه غمگین شدن برای مرگ یک نفر، کوچکترین ارتباطی با ناسیونالیسم ندارد (چه اینکه به وقت مرگ نویسنده‌ی بزرگ معاصر مارکز نیز تقریبا در همین حد و اندازه شاید واکنش جامعه‌ی ایرانی بودیم)، از روی تمایلات بعضا قومگرایانه، و بعضی توهم انترناسیونالیسم، به هموطنان خود تاختند. حال اینکه، قومگرایان خود ناسیونالیسمی کوته‌فکرانه‌تر را زندگی می‌کنند که جنایت‌های یک هم‌زبانشان‌ در هزاران کیلومتر دور از وطن را هم توجیه می‌کند. من ناسیونالیست نیستم، ولی اصلا نمی‌فهمم چرا باید ناسیونالیسم مذموم باشد؟ همانطور که حتی مارکسیسم هم مذموم نیست در نظرم.

۳. عده‌ای دیگر، سیاسی نبودن او، عدم اظهارنظر در مورد کاستی‌ها و رنج‌ها در ایران، استفاده نکردن از پتانسیلش برای تاختن به حاکمیت و … را علم کرده، او را یک ایرانی بی مسئولیت و بی‌تفاوت خواندند. گو اینکه وی باید علاوه بر دست و پنجه نرم کردن با بیماری خویش، در کنار کار شبانه‌روزی دانشگاهی، و با وجود مادر بودن، و همسر بودن، باید وقتی را برای میتینگ‌های سیاسی با اینان می‌گذاشته و اصلا چه معلوم که با لیبرال‌ها می‌گشته، با سلطنت طلب‌ها نشست و برخاست می‌کرده، سوسیالیست می‌شده و … . یعنی چرا باید نگاه دگم خود را به زندگی دیگران تسری دهیم؟ مگر نه اینکه همین مریم میرزاخانی، و بسیاری دانشمندان ایرانی و غیر ایرانی دیگر که به دوستی با بعضی‌شان افتخار می‌کنم (بله، افتخار)، منبع الهام و یک چراغ راهند برای جامعه بشری، بی اینکه حتی کلمه‌ای از سیاست بگویند، حال اینکه اگر از همان جزوه‌های تلگرامی و فیس‌بوکی‌تان فراتر بروید، درخواهید یافت که کار علمی همین‌ها نیز، مصداقی از امر سیاسی است.

نقطه‌ی اشتراک هر سه دیدگاه، محکوم کردن مردم ایران بخاطر یک سوگواری جمعی است. چرا همدلی مردم یک جامعه این اندازه بر آنان گران می‌رود؟ آیا ما به حقیقت، دنبال چیزی جز تقریب قلب‌ها هستیم؟ اگر مردم ایران جوگیر هستند (که بله، در خیلی موارد هستند، این خاصیت برای هر گروه اجتماعی دیگر هم وجود دارد)، شمایی که در یک جو دیگر، گیر افتاده‌اید مشمول امری اخلاقی هستید؟ آیا از مرگ یک عزیز، انتظاری غیر از غم و همدردی داریم؟